تبلیغات اینترنتیclose
استراتژي چيست؟)3(
 
 
تاریخ :  شنبه 4 آذر 1391
نویسنده :  reza

درحقيقت جداسازي قطعي چنين مفاهيمي از يكديگر مشكل مي نمايد. اما همراه با تشابهات ‌مورد بحث از‌نظر معني ، ادعاي هم معني بودنشان به طور كامل نيز مشكل است، از اين رو بايد وجود يك سري تفاوت بين آنها را مورد توجه قرار داد ، بدين ترتيب در اين فصل به منظور روشني بخشيدن به سازماندهي موضوعات بحث ، نخست مفاهيم اساسي مرتبط با برنامه ريزي استراتژيك بررسي خواهد شد و آنگاه در رابطه با تعريف موضوع ، تعاريف نويسندگان مختلف از نظر خواهد گذشت و با تثبيت جهات مشترك آنها تلاش مي شود تا يك تعريف و رويكرد پرمحتوي به مفاهيم ارائه شود و سپس سعي خواهيم كرد تشابه و تفاوتهاي بين مفاهيم را نيز در ميان بگذاريم .

 الف : استراتژي

1)تعريف و محتوي استراتژي مؤسسه :

استراتژي را به اعتبار معني كلمه مي توان «سوق دادن ، گسيل داشتن ، فرستادن ، بردن و پاييدن» بيان كرد . گمان مي رود كه اين كلمه عطف به دانش و هنر يك ژنرال قديمي يوناني به نام « استراتگوس » (Strategos) به كار برده شده است . در بعضي از منابع لاتين هم استراتژي از مفهوم « استريتوم » (Stratum) و به معناي راه ، مسير و يا بستر رودخانه بيان شده است . علي رغم اختلاف درخصوص ريشه كلمه با يك نگرش كلي    مي توان گفت هر دو تعريف مفاهيم مشابهي را در بردارند كه اين نكته نشان دهنده صحت و اتفاق آراست .

مفهوم استراتژي سالهاي سال به عنوان يك مفهوم نظامي به كاربرده شده است . بنابراين استراتژي در يك جنگ براي رسيدن به نتيجه ، علم و هنر آرايش و استقرار سپاه (ارتش) يكي از طرفين متخاصم است . در كشور ما كلمه معادل استراتژي كه مورد استفاده قرار گرفته است واژه « سوق الجيشي » است كه مستقيما به عمليات نظامي مربوط است و به عنوان « تمركز واحدهاي نظامي به مناسبترين شگرد و در صورت لزوم هنر جابه جايي » تعريف شده است . به بيان ديگر استراتژي يعني تشخيص اينكه دشمن مي تواند عملي انجام دهد يا نه و نسبت به ريختن يك طرح عمومي ، جاي دادن قواي خود و در صورت لزوم به حركت درآوردن آن كاري از پيش مي برد يا نه .

استراتژي بعد از نيمه اول قرن بيستم ميلادي جاي خود را در داخل علوم اجتماعي در حيطه اقتصاد بازكرد ، تا اين تاريخ هرچقدر هم در بعضي از آثار نويسندگان به مفهوم استراتژي برخورد شده است ، اما استراتژي در معناي اقتصادي براي اولين بار از طرف دو شخصيت علمي به نام « نيومن » (Neuman) و « مورگنسترن » (Morgenstern) كه هم اقتصاددان و هم رياضيدان بودند ، به كاربرده شده است . نيومن و مورگنسترن استراتژي را از جهت اقتصاد فردي بررسي نموده و سعي كردند شگردهاي زيركانه دو بازيكن را كه تلاش مي كنند برطرف مقابل برتري يابند به طور منظم و سيستماتيك بيان كنند . در اينجا فرض براين بود كه بازيكنان شيوه هاي عملكرد رقيبان را به طور كامل مي دانند و ميتوانند تصميماتي بگيرند كه برخورداري از شيوه هاي پيروزي را حداكثر مي كند . چنانچه در شطرنج ، بازي تحت شرايط كاملا مشخصي است . هرچند اين فرضيه در رويدادهاي اقتصادي و اجتماعي قابل قبول نيست ، ولي تئوري بازي ، به لحاظ قرار گرفته و بنيان تشكيل دادن استراتژي در علوم اجتماعي كمك شاياني نموده است .

استفاده از مفهوم استراتژي در حيطه سازمان و مديريت در نيمه دوم قرن بيستم ميلادي آغاز شده است . در اينجا هم با همان منطق ، استراتژي اين معنا را بيان مي كند كه به منظور فراهم آوردن امكان برتري يافتن بررقبا مؤسسه روابط خود با محيط را سامان داده و منابع خويش را در جهت هدف به حركت مي آورد ، اما تا به حال درباره اين موضوع چنين همفكري وجود نداشته است ، از سوي ديگر به خاطر توجه واهميت دادن استراتژي به روابط بين سازمان و محيط ، افزايش نامعلومي به سبب تغيير يافتن مداوم محيط و متنوع شدن وظايف سازمان و پيچيده گشتن ديدگاههاي متفاوت نويسندگان درباره اين موضوع و همچنين به خاطر علل بسياري از اين قبيل تعريفي كه مورد قبول عامه واقع شود هنوز براي اين موضوع انجام نگرفته است . علاوه براين در زمينه اينكه استراتژي روابط بين سازمان و محيطش را تنظيم مي كند بين ديدگاهها تفاوتي وجود ندارد .

براي درك بهتر مفهوم استراتژي از بعد مديريت ، در اينجا ذكر تعاريف مختلف درباره موضوع بررسي را مفيد مي دانيم .

به خاطر جايگاه پراهميتي كه « ايگور آنسف » (Igor Ansoff) در موضوع برنامه ريزي استراتژيك‌ دارد . دو‌تعريف ‌متفاوت ‌از ‌استراتژي ‌را‌ كه ‌از ‌سوي‌ او ‌ارائه شده ‌است‌ در ‌اينجا ‌مي‌آوريم :

- استراتژي صاف

- استراتژي كلي (و يا مختلط)

بنا به نظر آنسف استراتژي صاف ، يك حركت و يا يك سري حركتهاي معين مؤسسه است . به عنوان مثال مانند يك برنامه توسعه محصول كه مؤسسه آن را تعقيب مي كند . استراتژي كلي و يا مختلط هم نشان دهنده يك قاعده تصميم گيري آماري است مبني براينكه مؤسسه در يك وضعيت معين كدام نوع از استراتژي صاف را انتخاب خواهد كرد .

« آ.د. چندلر» (A.D.Chandler) استراتژي را به عنوان تعيين آماج و هدفهاي درازمدت در مؤسسه و براي تحقق پذيري اين آماج تخصيص دادن منابع موردنياز و آماده كردن برنامه هاي فعاليتي مناسب تعريف مي كند .

«آنتوني» (Anthony) تعريف مشابهي را ارائه كرده است . تصميم گيري در مورد سياستهاي مربوط به اهداف مؤسسه و تغييرات در آن اهداف ، منابع مورد استفاده در آنها ، تعيين ويژگيهاي اين منابع و توزيع و كاربرد آنها . يك تعريف كوتاهتر در همان معنا و محتوي را «تايلس» (Tilles) ارائه كرده است . استراتژي مجموعه كاملي از سياست و اهداف معين و مشخص يك مؤسسه است .

بنابه نظر «اندروز» (Andrews) استراتژي : نامي است كه به آماج ، هدف و تمامي وظايف و براي تحقق بخشيدن به اينها به روشهاي لازم داده مي شود مبني براينكه مؤسسه كدام كار را انجام مي دهد يا مي خواهد انجام دهد ، چه نوع مؤسسه اي است يا ميخواهد باشد را تعريف كند .

«هافر» (Hofer) و «شندل» (Schendel) هم استراتژي را به عنوان فعاليتهاي تأمين كننده هماهنگي بين منابع داخلي و قابليتهاي مؤسسه با فرصت و تهديدهاي محيط بيروني تعبير مي كنند . تعريف ديگري استراتژي را به عنوان برگزيدن برنامه هاي فعاليتي لازمه براي رسيدن به آماج و هدفهاي اصلي مؤسسه و تخصيص منابع در رابطه با محيط مؤسسه بيان مي كند .

با بررسي دقيق اين تعاريف مشاهده مي شود كه در مورد محتوي كلي استراتژي يك درك مشترك وجود دارد ، ولي بعضي تفاوتها نيز در ميانشان ديده مي شود ، براي مثال «آنسف» استراتژي را جداي از اهداف مؤسسه بررسي كرده است ، بنابه نظر او استراتژي در كل ، روش تصميم گيري با اطلاعات ناقص با وجود ريسك و نامعلومي است . در معناي دقيقتر ، طرز حركت مشخص شده براي تحقق بخشيدن به يك هدف است .

«چندلر» و «اندروز» هنگامي تعريف استراتژي ، تعيين هدف و استراتژي را باهم بررسي كرده اند و آن دو را به عنوان يك فرآيند درازمدت به شمار آورده اند ، بنابه اين رويكرد استراتژي يك فرآيند دراز مدتي است كه موفقيتهاي گذشته مؤسسه ، وضعيتي كه در آن قرار دارد و در آينده چه چيزهايي انجام خواهد داد را دربرمي گيرد . «آنتوني و تايلس» هم همراه با پذيرفتن‌همين ‌رويكرد ، استراتژي را‌ بعنوان مجموعه اي از اهداف و سياستها درنظر آورده اند .

«هافر و شندل» هم‌در‌تعريف‌خود‌روابط بين‌مؤسسه‌و‌محيطش را در اولويت قرار داده اند .

دراين پايان نامه استراتژي  به عنوان اهداف و ابزارها (فعاليتها و منابع لازم براي رسيدن به اهداف) مورد بررسي قرار ميگيرد . بنابراين استراتژي را به عنوان «تجزيه و تحليل روابط بين مؤسسه با محيط خويش ، تعيين مسير و اهداف مؤسسه ، تثبيت فعاليتهايي كه آنها را تحقق خواهد بخشيد و تنظيم دوباره سازمان با تخصيص منابع مورد نياز» مي توان تعريف كرد .

در اين تعريف ، استراتژي به عنوان مفهومي متفكرانه است كه تعيين مي كند مؤسسه بايد در كدام حيطه ها فعاليت كند ، به كدام اهداف با كدام وسيله و ابزارها برسد و از كدام قالبهاي رفتاري متابعت كند ، زيرا در مفهوم كلي سمت و سوي مؤسسه ، اهداف قابل سنجش و در رابطه با آنها وسايل و روشها از ويژگيهاي تعيين كننده استراتژي هستند . محيط بيروني به عنوان عامل شكل دهنده ويژگي هاي تعيين كننده ، اساس و بنيان استراتژي به شمار آمده است ، زيرا رفته رفته محيط بيروني به گونه اي فزاينده تغيير مي كند به سبب وابستگي متقابل سازمان با محيط ، تغيير و انطباق سازمان با محيط ضروري مي سازد .

به علاوه توضيح «تنظيم دوباره سازمان» كه در تعريف آمده است براي تأكيد و گوشزد كردن ويژگي ديگري است كه در رابطه با استراتژي وجود دارد ، زيرا استراتژي به عنوان يك ابزار كمكي براي مؤسسه است كه تغييرات حاصله از محيط را به صورت طرحي سازنده در مي آورد ، به همين سبب يك استراتژي نوين ، مي تواند تغيير رفتارهاي جاري و روابط بين كاركنان را ضروري بسازد كه اين نيز نشان دهنده تجديد و توسعه در ساختار ، سياست و فرآيندهاست . بالعكس ، به سبب به وجودآمدن بي كفايتي و نقص در اين عوامل يك مشكل استراتژيك به ميان خواهد آمد .

 2)اهميت استراتژي و فوايد آن براي مؤسسه :

مؤسسات كه ركني پويا از اجتماع هستند ، درداخل محيطي كه متعلق به آنهاست زندگي مي كنند و با آن روابطي متقابل دارند . اين روابط متقابل و تعامل ، بين مؤسسه و محيط آن يك همبستگي در ميان آن دو به وجود مي آورد .

امروزه محيط بيرون با شتابي روزافزون در حال تغيير است . تكنولوژي هاي موجود ، هم پيشرفت و توسعه مي يابد و هم پيچيده مي گردد ، بازارها يك ماهيت بين المللي كسب مي كنند ، مؤسسات با افزايش ظرفيت و نفوذشان گسترش مي يابند و با پخش در تمام حيطه ها و مراحل حيات ، جامعه را به صورت جامعه سازمانها در مي آورند ، منابع انرژي تغييرمي كند و قيمتها افزايش پيدا مي يابد ، نسبت هزينه هاي ثابت در مجموعه هزينه ها به طور محسوسي افزايش پيدا مي كند ، در شاخه هاي مشخص صنايع تقاضاي مصرف كنندگان تفاوت مي يابد و فشار مصرف كنندگان برروي مؤسسات فزوني مي گيرد ، مؤسسات بتدريج به خدمات زيربنايي دولت بيشتر وابسته مي گردند ، توسعه و تحولات در عرصه ارتباطات دنيا را به صورت يك جامعه كوچك نشان مي دهد و ...

تمامي اين تغييرات هدف ، ساختار و طرز رفتار مؤسسات را در درازمدت به صورت ناكار آورده و انطباق آنها را با محيط الزامي مي سازد ، به همين جهت مؤسسات براي اينكه بتوانند به حيات و روند موفقيت خويش ادامه دهند به انجام نوآوري (نوآفريني) و برخورداري از يك ساختار مديريتي كه بتواند استراتژي هاي باز و رو به بيرون تشكيل دهد ، وابسته مي مانند ، زيرا هدف اساسي استراتژي ، تا آنجائي كه منابع و توانايي هاي مؤسسه اجازه مي دهد تأمين انطباقش با محيط است .

استراتژي ، قبل از هرچيز ديگر در محيطي كه مدام تغيير مي كند ، نامعلوم است و در نتيجه به ميزان نسبتا زيادي كه در آن عدم اطمينان وجود دارد ، يك سمت و سوي معيني را براي مؤسسه فراهم خواهد آورد . در اين نقطه مؤسسه بدون استراتژي را ميتوان به يك كشتي تشبيه كرد كه قطب نما ندارد ، به همين سبب ميتوان گفت ، پايه و اساس عدم موفقيت مؤسسات نبود استراتژي ، اشتباه بودن و يا اجراي غلط آن است ، زيرا در شرايط نامعلومي اگر امكان استفاده مؤثر از استراتژي هاي مناسب وجود نداشته باشد ، عدم موفقيت اجتناب ناپذير خواهد بود . فوايدي را كه يك استراتژي و يا فرآيند تعيين استراتژي براي يك مؤسسه فراهم خواهد آورد به شرح زير ميتوان خلاصه كرد :

1)استراتژي قبل از هرچيز امكان ارزيابي محيط و پيش بيني آينده را مي دهد :

پيش بيني و تخمين تغيير و تحولات و شكل گيريهاي محيط در آينده ، فرصت انجام آمادگي را براي مؤسسه در مورد اينكه چگونه رفتار خواهد كرد و چه نوع تدابيري را اتخاذ خواهد نمود ، فراهم مي آورد . اين پيش بيني و تخمينها اطلاعاتي را كه براي فعاليتهاي مؤسسه راهنما خواهد بود فراهم مي سازد .

درصورت نبود استراتژي براي فرصتهاي جديد در داخل و خارج مؤسسه ، اصولي كه راهنما خواهد بود ، تشكيل نخواهد گشت . جدا از اين نقصان اطلاعات كه زاييده تغييرات محيطي است ، سبب ايجاد شكاف يا فاصله (gap) ميان مؤسسه و محيطش خواهد شد و به نسبت آن ، قابليت انطباق مؤسسه با محيط بتدريج كاهش يافته و عدم موفقيت ظاهر خواهد گشت ، كوتاه سخن آنكه مؤسسه اي كه فعاليتهاي استراتژيك انجام ندهد ، متوجه فرصت و تهديدهاي محيطي نخواهد شد .

 2)فرصت خودارزيابي را به مؤسسه مي دهد :

استراتژي به مؤسسه در مورد اينكه «چه نوع مؤسسه اي است ؟ » و «درچه موقعيتي قرار دارد ؟ » اطلاعات لازم را فراهم مي سازد . البته براي پاسخ دادن به اين پرسشها ، امكان آگاهي يافتن مؤسسه به طور يكپارچه ، از نقاط قوت و ضعف قسمتها و با سيستمهاي فرعي آن ، سبكهاي مديريتيشان ، ارزشهاي مديران ، خواست و تمايلاتشان ، پيش داوري هاي آنها و ... را خواهد داد .

نبود فعاليتهاي استراتژيك ، به ارزيابي مؤسسه از راه حدس و گمان همچنين به احتمال زياد به تعريف نادرست از آن منجر خواهد شد و به همين سبب توزيع منابع به طور مؤثر به حيطه هاي سودآور انجام نخواهد شد .

 3)استراتژي ، دردرون مؤسسه به طور يكپارچه ميل به اهداف مشترك و انسجام را فراهم مي سازد :

استراتژي ، در هرسطح سازمان ، انجام فعاليتهاي منسجم با يكديگر را امكان پذير مي سازد . اگر با نگرش سيستمي بينديشيم ، همچنانكه يك مؤسسه محيطي خاص خود را دارد ، مشاهده مي شود كه زير سيستمهاي آن نيز هركدامشان براي خود محيطي خاص را‌دارا هستند ، به عنوان مثال براي قسمت بازاريابي محيطي متشكل از مدارس ، نشريات ، انجمنهاي بازاريابي ، قسمتهاي بازاريابي ديگر مؤسسات و رفتارهايشان و تكنيكهاي (فنون) نوين بازاريابي وجود دارد . ويژگي هاي هريك از اين زير محيط ها متفاوت است ، در نتيجه اين تفاوتها قسمتهاي زيرين سازمان در طي زمان شروع به تفكيك از همديگر مي كنند و به هدفهاي متفاوتي روي مي آورند . براي پيشگيري از اين امر نياز به يك هماهنگي مؤثر و هدف مشترك است . بدين ترتيب استراتژي ، در ايجاد هماهنگي يك هدف مشترك بوجود مي آورد .

در صورت نبود استراتژي بتدريج واحدها تفاوتها پيدا كرده و هركدام به جاي نيل به هدف مشترك تحقق پذيري اهداف خويش را دستور كار خود قرار خواهند داد .

 4)استراتژي و سياستها ، فعاليتها را به يك مجراي معيني سوق مي دهد و براي برنامه ها يك چهارچوب تشكيل مي دهد :

براي اثربخش بودن‌در فعاليتهاي مديريتي با حركت از اهداف كلي به سوي پيچ و مهره ها بايد برنامه ريزيهايي با تفصيل و جزئيات بيشتر انجام داد . استراتژيها براي تمام اين برنامه ها اصول و يك چهارچوب كلي تشكيل مي دهند . درحقيقت در حيطه اقتصاد ، مؤسسه اي كه براي بقا مجادله مي كند ، اگر استراتژيهاي اساسي را درست تثبيت كند ، حتي اگر بعضي خطاهاي تاكتيكي هم انجام دهد ، موفق خواهد شد .

در صورت نبود استراتژي و سياستهاي كلي ، خطاهاي تاكتيكي جبران ناپذيري انجام خواهد گرفت ، به عبارت درست تر برنامه هاي غلط و اشتباه قسمتها ، نتايجي به بار    مي آورد كه ميتواند به قيمت اضمحلال مؤسسه تمام شود .

 (5)استراتژي ، كيفيت تصميمها و پروژه هاي مؤسسه را افزايش مي دهد :

استراتژي به خاطر سوق دادن مؤسسه به تجزيه و تحليل محيط درون و بيرون خود ، پيش بيني هاي لازم را از قبل در زمينه فرصت و تهديدها فراهم مي سازد و امكان     پيش بيني از قبل ، تشخيص مسائل با جزئيات آنها ، مشخص شدن گزينه ها ، انتخاب و اجراي مناسبترين راه را بدون اينكه فشار زماني باشد ، پديد مي آورد .

همچنانكه با نبود فعاليتهاي استراتژيك نمي توان از فرصتها استفاده كرد خطرها را نيز بموقع نمي توان تشخيص داد . بنابراين هنگام رويارويي با مشكلات متوجه آن خواهيم شد و تصميم گيري سريع به صورت يك ضرورت درآمده و اجتناب ناپذير خواهد گشت . به اين مقوله گذراندن بحران در مؤسسات گفته مي شود .

لازم به ذكر است ، دركنار تمامي اين فوايد استراتژي بويژه مرحله طرح ريزي يك هزينه قابل توجهي را ايجاب مي كند . فعاليتهاي بوجود آوردن استراتژي ، سرمايه گذاري انسان ، زمان و پول را ضرورت مي بخشد . از اين جهت بيشتر اوقات نسبت به فعاليتهاي استراتژيك اهمال شده و يا ضرورتي براي آن احساس نمي شود . اين مورد بويژه از لحاظ مؤسسات كوچك تا حدود زيادي حائز اهميت است . خارج از اين فعاليتهاي استراتژيك ، در مؤسسات بخاطر افزايش دادن گرايشها به فعاليتهاي بي خطر و منطقي (عقلايي) ، و متمركز ساختن مستقيم مديران برروي اهداف تعيين شده ، همچنانكه امكان ديد فرصتهايي كه بعدا پديد خواهد آمد نخواهد داد ، يادآوري بعضي از عملكردهاي منفي آن نيز مفيد است .

 ب : سياست يا خط مشي (Policy)

1)تعريف و ويژگيهاي سياست مؤسسه :

كلمه لاتين سياست (Policy) ريشه كهن يوناني دارد . به اعتبار معني كلمه (مراقبت از يك كار) را سياست مي گويند . در فرهنگ لغت فارسي سياست به معناي اداره‌كردن‌امور‌مملكت ، مراقبت‌امور‌داخلي‌و‌خارجي كشور ، اصلاح امور خلق رعيت داري و مردم داري است . مفهوم سياست در فرهنگ لغت و بستر بدينگونه تعريف شده است : «براي جهت دادن به تصميمات امروز و آينده از ميان تعداد زيادي گزينه انتخاب يك راه يا طرز رفتاري مشخص و يا يك طرح كلي درازمدت كه اهداف كلي و روشهاي قابل قبول» را بتواند دربربگيرد .

سياست در حيطه مديريت سازمان ، در معناي يك سري اصول و قواعد است كه نشاندهنده راه براي مديران در اتخاذ تصميم خواهد بود . اين اصول در تصميماتي كه مديران مي گيرند و در فعاليتهايي كه انجام ميدهند راه را نشان مي دهد و يك طرح كلي را براي رسيدن به اهداف تعيين شده فراهم مي سازند . بدينگونه وقتي كه سياست مشخص گرديد به مديران يك انتخاب ترجيحي مي دهد ، مثلا ياد مي دهد كه هنگام رويارويي با وضعيتي مانند X نه به صورت B , A ، بلكه مانند C رفتار كن و بدينگونه يك ترجيح ، به ميان گذاشته مي شود .

اما سياست را با مقررات يا دستورالعمل كه درهريك از موقعيتها بايد رعايت شود نبايد درآميخت . مقررات درمقابل وضعيت معين ، چگونگي حركت را به طور قطعي بيان مي كنند و جايي براي مدير كه از انعطاف خويش استفاده كند باقي نمي گذارند . اما سياست ، نشاندهنده راه براي مديران در تصميم گيري است ، مانند : صبح رأس ساعت 8 سركار حاضر شدن يك دستورالعمل يا مقررات است . ولي اينكه مدير تداركات ، خريد مواد‌خام تا سقف صدميليون ريال را بدون اخذ موافقت مدير بالادست ميتواند انجام دهد ، يك سياست است . مدير براي مصارف زير سقف صدميليون ريال به مقام بالاتر مراجعه نمي كند .

در اينجا بايد يادآور شويم سياستها ، قبل از هرچيز درباره تحقق بخشيدن اهداف مؤسسه درهرسطح ، انتخاب ابزاري كه مورد استفاده قرار خواهد گرقت و طرز حركتي كه به ميان گذاشته خواهد شد ، مربوط است همچنين سياستها براي اهداف و ابزار نيز حدود و مرزهايي بنا مي كند . اين مرزها ، هنگام تصميم گيري مديران درخصوص وضعيتهايي كه باآن مواجه مي گردند ، به آنان ياري مي دهد ، براي مثال ، هنگام تصميم گيري خريد از سه كيفيت خيلي خوب ، سياست انتخاب پايين ترين قيمت ، يعني رده بندي پيشنهادها به لحاظ تقدم كيفيت ، از سه كالايي كه در سه رده اول قرار دارند هركدام پايين ترين قيمت را دارد بايد خريداري شود . براي كالاها سرويس درنظر گرفته نمي شود ، اين يك دستورالعمل در تصميم است و درباره خريد كالا براي هروضعيت قابل قبول است .

سياستها ، درداخل مؤسسه درهرسطح سازماني قرار مي گيرند و از سياستهاي اصلي شركت ، سيساتهاي قسمتها ، حيطه هاي اجرايي گرفته تا كوچكترين واحدها به ترتيب پشت سرهم قرار مي گيرند . جدا از اين ، سياستها ميتوانند عملكردي هم باشند و يا براي يك پروژه بخصوصي مي توانند انتخاب شوند .

از طرف ديگر سياستها ، به مشكلاتي كه زود به زود ديده مي شود و وضعيتهايي كه تكرار مي گردد نيز مربوط است . سياست در مقابل چنين وضعيتي چه بايد كرد را تثبيت نموده در مقابل وضعيتهاي مشابه تصميم گيري همانند را فراهم مي سازد ، بدين ترتيب سياستها در داخل خود استحكام (ثبات و قاطعيت) و بي طرفي بين اشخاص را حاكم مي كنند ، براي مثال سياست پرسنلي درباره دادن مرخصي و حقوق به هنگام مرخصي سالانه و بيماريها ، به هركس در داخل مؤسسه همانند اجرا مي شود و براي هرشخص و هر رويداد تصميم گيري جداگانه اي را لازم نمي داند .

سياستها به خاطر زمينه سازي براي از قبل انديشيدن و تجزيه و تحليل كردن در وضعيتهاي معين مانع تكرار گشته و ساختار يكپارچه اي را ارائه مي دهند . بعلاوه به اين خاطر كه مي توانند رفتار مديران را به صورت قابل پيش بيني درآورند ، انتقال اختيار را به سطوح پايين آسان كرده و بدين ترتيب اثربخشي مديران سطوح بالا را افزايش مي دهند .

بعبارت كوتاه سياستها ، نهاد بودن مؤسسات و در نتيجه بوجود آوردن عرف و عادتهاي مختص به خودشان را براي آنها تأمين مي كند . بدين لحاظ سياستها ، يك ويژگي حاكم برامور اجرايي مؤسسات را داراست . اصول در درك ، انتخاب و بيان كلي به عنوان راهنماي تصميم گيري و يا نشاندهنده راه درانديشيدن و آغاز حركت به شمار مي آيد . اين اصول ضرورت مطلق ندارد كه به شكل يك توضيح ارائه گردد . بيشتر اوقات طرز رفتار يك مدير ، درحالي كه به صورت نوشته نيست ولي مي تواند سياست مشخصي را انعكاس دهد .

 2)استراتژي و سياست :

در فرهنگ سازمان مديريت مفاهيم استراتژي و سياست ، بيشتر اوقات به جاي يكديگر و به صورت مترادف به كار برده مي شود . درحقيقت تفكيك اين دو مفهوم از يكديگر با خط مرزي كاملا مشخص تا حد زيادي مشكل مي نمايد . اين مشكل دو دليل دارد ، اولي امكان همزمان بودن و يكجا قرارداشتن استراتژي و سياست است ، براي مثال يك شركت در داخل بازار موجود (فعلي) سياست فقط توسعه يك محصول جديد ، و يا سياست فقط توزيع به خرده فروشان را دنبال كند ، مي تواند يك عنصر مهم استراتژي بازاريابي باشد . اگر از اين بعد به سياستها توجه شود ، بعنوان استراتژيهايي كه به صورت عاد و عرف درآمده اند . (نهادينه شده اند) مي تواند مشاهده شود . دومي هم ، فرآيند به وجود آوردن استراتژي و سياستها با عناصر اصليشان از قبيل ايجاد چهارچوب و جهت دهي به برنامه ها و نقشهاي همانندشان است . ولي علي رغم تمامي اين شباهتها ، استراتژي و سياست مفاهيم متفاوتي بوده و به لحاظ محتوي و رويكرد ، جداشدنشان از‌يكديگر‌بايد گوشزد شود . اين تفاوتها را به شرح زير ميتوان خلاصه كرد :

(1)فرق مهمي كه بين سياست و استراتژي مي توان عنوان كرد اين است كه سياستها در تصميم گيري يك راهنماي انديشه است در حالي كه استراتژي در راستاي اين راهنمايي بوجود آوردن هدفها و تصميم گيريهاي استفاده از منابع را فراهم مي كند . بعبارت ديگر سياستها ، بيانگر اصولي است كه مؤسسه ميل متابعت از آن را دارد ، درحالي كه استراتژي براي رسيدن به اهداف و اين اصول مطلوب ابزارهاي مورد استفاده را ارائه  مي دهد .

هدف استراتژي درآوردن يك نقشه از وضعيت موردنظر شركت بوسيله سياستها و هدفهاي اصلي است ، به اين خاطر روشهاي پيوسته را نشان مي دهد و اشاراتي به تخصيص منابع دارد و طرح هايي كه نشاندهنده آن باشد كه شركت در اينامر چگونه موفق خواهد شد را استخراج نمي كند .

(2)استراتژي بخاطر اينكه درباره پيش بيني آينده است با شرايط عدم اطمينان نسبي و با موقعيتهاي ريسك پذير آميخته است . از اين بعد استراتژي مربوط به موقعيتهايي است كه مدام تغيير مي كند و از اتخاذ تصميمات با اطلاعات ناقص تشكيل مي يابد ، در حاليكه سياستها بوضوح قابل تعريف بوده و درباره موقعيتهايي است كه بطور مداوم تغيير نمي كند . بدان جهت از تعيين يكبار سياست ، پي در پي تغيير نمي يابد .

(3)استراتژيها ، بيشتر برروي روابط بين مؤسسه و محيط آن تمركز مي يابند و براي هر موقعيت و رويدادي كه تغيير مي كند عموما يك سعي و تصميم ويژه را ضروري مي سازند ، در حاليكه سياستها ، در هرسطح و حوزه اي با اقدامات مديريتي كه تكرار مي شود ارتباط دارد و رفتار مديرياني را كه اين اقدامات را انجام مي دهند جهت مي بخشد ، از اين بعد ميتوان‌گفت‌استراتژيها پوياست ، درحاليكه سياستها از يك سري اوامر و اصول بوجود مي آيد .

(4)استراتژي و سياستها در حاليكه از لحاظ فرآيند و هدف به يكديگر شبيه هستند اما در بين آنها تفاوتهاي جزيي هم وجود دارد . در اصل سياستها بلندمدت تر بوده و هميشه بطور مستقيم با اهداف مربوط نيست . اجراي سياستها هرچند با معطوف بودن به اهداف همراه است ، اما شايد توجيه اجراي هرسياست با تحقق پذيري اين اهداف امكان پذير نباشد ، در حاليكه استراتژيها با اهداف رابطه خيلي نزديك تري دارند و فعاليتهايي را كه تمامي قدرتهاي موجود را به شكل مؤثر به هدفها سوق مي دهد دربرمي گيرند .

همانطوري كه از درك اين مفاهيم برمي آيد ، مفهوم هاي سياست و استراتژي داراي معني و محتوي متفاوت از يكديگر هستند . استراتژيها ، بيشتر آينده نگري و مشخص كردن جايگاه مؤسسه در داخل اجتماع و يا فرآيند طراحي شكل گيري آن در آينده است ، در حاليكه سياستها ، هم به هنگام انجام فعاليتهاي استراتژيك و هم به هنگام اجراي تصميمات در ديگر سطوح مديريت قواعد و اصولي را كه بايد با آن همخواهي داشته باشد به ميان مي گذارد ، براي مثال يك شركت بنابه ضرورت استراتژي نوين محصولي را كه متكي به تكنولوژي همسان است از توليد برداشته ، به جاي آن ميتواند يك محصول تازه به بازار عرضه كند ، اين يك تصميم استراتژيك است . اما به هنگام توليد هردو محصول در تهيه مواد خام مي تواند كيفيت را بنيان قرار دهد كه اين هم يك تصمي در باره سياستهاي مؤسسه است .

 پ : مفاهيم ديگر

1) تاكتيك (رهيافت)

براي اينكه بتوان از منابع مؤسسه به مؤثرترين شكل استفاده نمود ، به تصميم گيري هاي كوتاه مدت مطابق با وضعيت كه تغيير مي كند . نيازمنديم كه تاكتيك ناميده    مي شود . اين تصميمات ، استراتژي هاي وظيفه اي و يا استراتژيها زيرين نيز ناميده   مي شوند .

تفاوت استراتژي و تاكتيك در اين است كه استراتژي ، تصميمات كلي اختصاص دادن منابع مؤسسه براي تحقق هدفهاي مؤسسه است ، در حاليكه تاكتيك در رابطه با به حركت درآوردن اين منابع ، يعني به اجرا گذاشتن آنهاست . به اين ترتيب تصميم هاي تاكتيكي ، جزئيات تصميمهاي استراتژيك را در برمي گيرد ، بعبارت ديگر تاكتيكها تصميماتي در جهت: الف) استفاده مؤثر از منابع موجود و ب) جزئيات اجراي استراتژيهاست ، بويژه درخصوص استفاده مؤثر از منابع ، تصميمات تاكتيكي هفته اي ، ماهانه ، سالانه ، بنا به وضعيتهايي كه پي در پي تغيير مي يابد از نظر گذرانده شده و دوباره برنامه ريزي مي شود ، اما تاكتيكهاي معطوف به به كار بستن (به اجرا گذاشتن) استراتژيهاي كلي هم كه به جزئيات رو مي كند اگر ضرورت ايجاب كند تخصيص منابع جديد را تنظيم مي كند ، براي مثال در مراكز شهرهاي مهم ، اگر مديران يك شركت بخواهند در باره افتتاح ده شاخه جديد فعاليتي تصميم اتخاذ كنند ، تصميمات مربوط به موضوعاتي مانند اينكه در كدام شهرها ، در كدام شاخه فعاليت ، چه زمان ، مكانهاي استقرار در شهرها و بهترين روزهاي افتتاح هركدام يك تاكتيك به شمار مي آيد ، در نهايت مي توان گفت تاكتيكها از انديشه و اجراهاي خيلي ويژه و كوتاه مدت تر شكل ميگيرد كه از جمله آنها مي توان به تصميماتي اشاره كرد كه نه تمامي سازمان ، بلكه دربرگيرنده قسمتهاي آن است كه بيشتر مبتني برطرحهاي متكي برتجزيه و تحليل هاي درون سازماني و يك واسطه كمكي در تحقق پذيري استراتژي است .

 2) برنامه (Program) و بودجه :

برنامه ها بخش پيوند اهداف ، سياستها و روشها و وظيفه ها را تشكيل مي دهد و شامل فرآيند تثبيت اين موارد است ، تدارك و آماده نمودن سياهه تفصيلي فعاليتهايي كه انجام خواهد گرفت و منابعي كه به آنها اختصاص خواهد يافت ، تعيين جا و زمانها و اينكه اين فعاليتها از طرف چه كسي و چه زماني انجام خواهد شد . بعبارت‌ديگر برنامه ها ، "طرحهاي اجرايي كوتاه مدتي هستند كه نشان دهنده مكان ، زمان ، شخص و اصول هستند و حالت اطمينان كامل و ريسك خيلي كمتري را دربرمي گيرند ." برنامه ها در مؤسسه يك انجام وظيفه مديران سطوح پايين (رده پايين) است و ماهيت اموريكبار مصرف را دربرمي گيرند .

اما بودجه ها ، بيان عددي برنامه هاي تهيه شده و نتايج مورد انتظار است ، از اين رو بودجه " طرحها و برنامه هايي كه عددي شده اند ، ناميده مي شود . " نيروي كار ، مقدار توليد ، ساعت ماشين ، ابزار و وسايل مورد استفاده وتمامي عناصر فعاليتي مانند اينها به سنجش درآورده شده ، به اعداد و ارقام تبديل مي شود و با پول قابل بيان مي گردد .

 3)روش :

به عبارتي خيلي ساده ، روش " به اصول كار كردن " گفته مي شود ، به ديگر سخن ، روش برنامه هايي است كه شكل انجام فعاليتهاي محتمل را مشخص مي كند . روشها ، درهنگام اجراي فعاليتها بعنوان راهنما عمل مي كنند و هنگام پيش بردن اين فعاليتها ، جزئيات مراحلي كه بايد از داخل آن گذر كرد را بيان مي كنند . با اين ويژگي شبيه بودن روش به سياست در حقيقت روش ابزاري براي اجراي سياستهاست . بنيان روشها ، براي اينكه بتوان در هدفي موفق شد و يا تصميمي را ا تخاذ كرد به توضيح و روشن شدن فعاليتهاي لازم برحسب توالي انجام آن متكي است .

روش ، ابزار و برنامه هايي است كه در هر سطح سازمان مورد استفاده قرار ميگيرد ، اما خيلي بيشتر وبه طور قطع در سطوح پائين به كار برده مي شود ، زير مبتني بركنترل دقيقتر ، فوايد اقتصادي تقسيم كار با تفكيك جزئيات ، كاهش انعطاف و كارهاي يكنواخت (Routine) در سطوح خيلي پائين تر است ، به اين ترتيب نسخه پيچي براي جزئيات (تفصيل) كارها در اين سطوح ، اثربخشي و بهره وري بيشتر آنها را فراهم خواهد ساخت .

همچنانكه مشاهده مي شود استراتژي يك سري اهداف و اصول اساسي را درميان ميگذارد كه شركت با ياري آنها ، در قياس با رقباي خود دست يافتن به برتري ، ايجاد كشش و جاذبه براي مشتريان و سعي در ارزنده كردن تمام عيار منابع خويش را تسهيل مي كند . در داخل اين فعاليتها استراتژي ، نشان دهنده آن است كه مؤسسه مي خواهد در كجا قرار گيرد و در راه رسيدن به آنجا چه راهي را مي تواند تعقيب كند ، سياستها ، بيان كننده اين هستند كه هنگام رفتن در اين راه چه اصول اساسي را بايد مدنظر قرار داد . تاكتيكها ، نشان مي دهند كه در اين راه ابزارهاي ويژه با تصميماتي كه در جهت اجرا و جزئياتي كه مورد استفاده قرار خواهد گرفت چيست ، روشها ، مي گويند كه اين فعاليتها چگونه انجام خواهد شد ، برنامه ها ، فعاليتهاي سه ماهه ، ماهانه و هفتگي را مشخص مي كنند و اينكه اين فعاليتها در كجا ، چه زماني و از طرف چه كساني انجام خواهد گرفت ، بودجه ها هم نشان دهنده آن هستند كه از اين فعاليتها چه سودي عايد خواهد شد و چه مقدار هزينه بايد كرد .

http://strategic.blogfa.com/post-1.aspx

 



:: موضوعات مرتبط: | بازدید : 715
:: برچسب‌ها: ,
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *